فترمه
با لذتی شیرین برای آینده که از آن ماست
دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

یکی ازبچه ها تعریف می کرد:یه بار کنار خیابون وایساده بودم ،دیدم یه خانوم سانتال سوار پرادو ایستاد کنارم و بوق می زد و گفتم

بفرمایید!گفت:سوارشوبریم؛منم قند تودلم آب شده بود ،سوارشدم ،گفتم :حالا کجابریم؟گفت:میریم خونه ما،انگار داشتم خواب میدیدم. خلاصه رفتیم درخونشونگفت:پیاده شوبریم داخل،وقتی رفتیم داخل ،گفت همین جا روی مبل بنشین تا بیام،داشتم خودمو واسه یه روز خوب آماده می کردم و هزار فکر خوب سراغم می اومد که یهو خانومه داد زد :نیما پسرم بیا !پسره که اومد خانومه گفت:نیما!مامان به این نیگاه کن! اگه درس نخونی میشی یکی مثل این ،انگل جامعه!!! پسرش نگاهی برمن انداخت و رفت و او هم اسکناسی را در آورد و گفت: بیا این 5000 تومان را بگیر برو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :