تبلیغات
فترمه
 
فترمه
با لذتی شیرین برای آینده که از آن ماست
پنجشنبه 30 بهمن 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

در موسم گرد و غبار كه همه سعی می كنند به گوشه ای بروند تا مصون بمانند! كسان دیگری هستند كه به میدان می آیند و بی صدا فعالیتشان مضاعف می شود و خدمت رسانی می كنند ! اورژانس و نیروهای امدادی واقعا" دستشان درد نكند باید به یاد آنان هم بود و گاهی كه هوا دل انگیز است سراغی از آنان گرفت و دستشان را به گرمی فشرد .

و البته ضمن تشكر و تقدیر از آنان به آن عزیزان توصیه كرد برای چابكی كمی مواظب وزنتان باشید!! چون دوستتان داریم و نگران سلامتی شما هستیم




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 بهمن 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری
 از استان خوزستان تیمهای فولاد، استقلال صنعتی و نفت مسجدسلیمان در لیگ برتر، نفت آبادان،فولادنوین، استقلال در لیگ یك حضور دارند و جا داشت یك حركت نمادین برای مبارزه با گرد و غبار انجام می دادند كه كسی هیچ اقدامی مشاهده ننمود ولی جادوگر زحمت همه آنها را كشید و در صفحه اینستا گرامش نوشت :.



ماهم می نویسیم : علی كریمی دمت گرم


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 دی 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 آذر 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

ای نـان عـزیـز سـفره ی مـا

آثـار گــرانـی ات هــویـدا

افـزایـش قیمتـت شـنـیدیـم

شـب تا بـه سـحر نیارمـیدیـم

از مــرغ کـمـی جــلــو دویـدی

   گـویـا که حـقـوق مـا نـدیـدی

   امـروز بـرای لـقـمـه ای نــان

غمگـین شـدیـم و هم پـریشـان

   سنگـک که میان سـفره هـا بـود

دل چـسب و لـذیـذ و بـا صـفا بـود

  

بـا نــرخ جـــدیــد ، روز اوّل

اکـنـون بنـشـست صـدر جـدول

شـاطـر حـسـن مـحلـه ی مـا

مـبـهـوت شـده زِ نرخ بـالا

چنـدی است که مشـتـری نـدارد

بـا اهـل ِ مـحـل ، سَـری نـدارد

   افـسرده بمـانـد و شـرمـسـاری

دستش نـرود بـه کسب و کـاری

افـسوس بـخـورد هـر شب و روز

بـا گـریـه و آه و نـالـه و سـوز

چنـدی بـنـشست دل شـکستـه

از غــصّـه ، درِ دکــان بـبـسـتـه

   گـویــد بـه زبـان بـی زبـانــی

مـغـلـوب شــدم از ایـن گـرانـی

گـفـتـند بـه او چـرا خـمـاری ؟

عُـزلـت بـگـرفـته در کـنـاری ؟

افـسـرده چـرا نـشـستـه ای تـو ؟

از پـخـتن نـان گـسستـه ای تـو ؟

ایـن نـرخ جـدیـد ، گـران نبـاشـد

   در حـد بـهـای نـان نـبـاشــد

سی در صـد قیمتش هـمـین اسـت

بـا شاخص ارز ، کـمتـریـن اسـت

ایـن شـیـب مـلایـم گـرانـیــسـت

خـوش بـاش و بـدان کـه پلکانیست

   بـر پـلــّه ی اولـیــم ایــنـک

   بـایـد بـرویـم پـلّـه ، تـک تـک

شـاطـر حـســن مـحـلّـه ی مـا

گـریـان بـشـدی از ایـن قـضـایـا

آهـی بــکــشـیــد از تــه دل

گـفـتـا بکـنـید حـلّ ِ مـشـکل

گـر پلّـه ی اوّلـش هـمـیـن اسـت

افـزایـش نـرخ ایـنـچـنـین اسـت

بـایـد که بشسـت دسـت از جان

   از یـاد بــریــم مـزه ی نــان

عـمـریـست اسـیر پـلـکـانـیم

بـا ایـنـهـمه شـیب مـا دَوانـیم

ایـن شـیـب ملایــمـت نـدارد

ایـن قـصّـه کـه عـاقـبـت نـدارد

هر چند که نـان ز سفـره ها رفـت

افـزایــش نـرخ تـا هــوا رفـت

صـد شکر که شیـب آن ظریف است

سـی درصد و نـازک و لـطیـف است

قـربـان هـمـیـن مـلایـمــت هـا

ایـن شیـب و همین مـساعـدت ها

قـربــان سـیــاســت گــرانــی

با شـیـب و شعـار و خـوش زبـانی


* فاطمه سادات اشرفی زاده – روناش

منبع: ماه بان - وب اختصاصی آرش عبادی MahBaan.blog.ir

منبع: ماه بان - وب اختصاصی آرش عبادی MahBaan.blog.ir




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 مهر 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری
پشت نویسی جالب یك وانت نیسان!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 شهریور 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. ‏

زاهد کــه درم گـرفت و دینار  
زاهدتر از او یکی به دست آر

برگرفته از: گلستان - سعدی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 شهریور 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

و بنگر میان نیکان و بدان و با هر دو گروه دوستی کن.

با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستی نمای تا دوستی هر دو گروه تو را حاصل گردد.

و نه همه حاجتی به نیکان افتد. وقتی باشد که به دوستی بدان حاجت آید به ضرورت، که از دوست نیک مقصود برنیاید. اگرچه راه بردن تو نزدیک بدان، به نزدیک نیکان تو را کاستی درآید. چنان که راه بردن تو به نیکان، نزدیک بدان آبروی فزاید.

و تو طریق نیکان نگه دار که دوستی هر دو قوم تو را حاصل آید.

اما با بی‌خردان هرگز دوستی مکن که دوست بی‌خرد از دشمن بتر بود. که دوست بی‌خرد با دوست از بدی آن کند، که صد دشمن باخرد با دشمن نکند.

و دوستی با مردم هنرمند و نیک عهد و نیک محضر دار، تا تو نیز به آن هنرها معروف و ستوده شوی که آن دوستان تو بدان معروف و ستوده باشند.

و تنهایی دوست‌تر دار از همنشین بد.

برگرفته از:قابوس نامه عنصر المعالی كیكاوس

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 3 شهریور 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

دیالوگ مربوط به مارلون براندو كه در فیلم وحشی تولیدی سال 1953 در نقش جـانــی بازی كرد:

تـرجـیـح مـیـدم رو مـوتــورم بـشـیـنـمُ بـه فـکـرِ خـدا بـاشــم تـا ایـنـکـه تـو کـلـیـسـا بـشـیـنـمُ بـه فـکـرِ مـوتـورم بـاشــم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 شهریور 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

به افتخار خداوند که انسان را آفرید و خلقتش را پسندید و به خود آفرین گفت ؛

آنقدر دوستش داشت که دنیایی را برای انسان آفرید،

و انسان را برای خودش ...

آری ما صاحبی داریم .








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 مرداد 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
 الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که الاغ از پله بالا می رود ولی هرگز از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و پایین آمد و درون اتاق رفت که استراحت کند. دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد . دوباره به پشت بام رفت ،  خواست الاغ را آرام کند اما دید به هیچ وجه آرام نمی شود.به ناچار به پایین بازگشت .
 اندكی بعد متوجه شد که سقف اتاق خراب گردیده است و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده اند، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مُرد. ملا نصر الدین با دیدن واقعه گفت: لعنت بر من که نمی دانستم اگر الاغ به جایگاه بلندی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کُشد !!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 تیر 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

سایت رهیاب نیوز در خبری این تصویر را روی خروجی قرار دادhttp://www.rahyabnews.com/Pages/News-45613.aspx

خدا كند حیله فتوشاپی از آب در آید و واقعیت نداشته باشد!!







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

حکایت مسافرکشی نخست وزیر نروژ جالبه!می گویند وی هر روز بعداز ظهر برای شناخت مشکلات مردم در اسلو مسافر کشی می کند!شاید یعنی اینکه در نروژ هم کار کنان دولت شغل دوم دارند مثل ما!! ولی ما دراین حد نداریم! شما باور می کنید!؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 آبان 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

از همه پلاکاردهایی که برای حمایت از کارون نوشته شده بود نوشته مال این جوان از همه زیباتر می نمود  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 آبان 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری
بیست و دوم اکتبر زادروز نادرشاه سردار بزرگ ایران است که در سال 1688 میلادی در دستگرد خراسان به دنیا آمد و 59 سال عمر کرد و مرزهای ایران را در شمال و شمال غربی، جنوب و شرق به حد زمان ساسانیان رسانید و در شمال غربی و غرب، عثمانی را از قفقاز و همه سرزمین های ارمنی نشین بیرون راند و شهرهای کربلا و نجف را متصرف شد و به او ناپلئون شرق لقب داده اند.
                                              

نادر دوران ضعف و فترت سلسله صفویه که افغان ها به سرکردگی محمود افغان و سپس اشرف افغان در سلطه هفت ساله خود خاک شرق و جنوب و مرکز ایران را به توبره کشیده و ترکان عثمانی گرجستان و ارمنستان و قسمتی از داغستان و شیروان و قسمت اعظم عراق و تمامی کردستان و همدان و کرمانشاهان را در تصرف داشته اند زمام امورکشور را در دست گرفت و با تاکتیکهای دقیق و حملات و هجومهای برق آسا همه را بر جای خود نشانید و در سرزمین زرخیز هندوستان تا دهلی نیز پیش رفت و پس از تاجبخشی با صدها میلیون تومان غنایم نفیسه از سیم و زر و احجار کریمه من جمله دو قطعه الماس مشهور دریای نور و کوه نور به ایران بازگشت و ملت ایران را به شکرانه این توفیق برای مدت سه سال از پرداخت مالیات معاف گردانید . 

مورخان نظامی «نادر» را آخرین سردار بزرگ مشرق زمین خوانده اند. وی در نوجوانی با مادرش به اسارت ازبکها که به خراسان دستبرد زده بودند درآمد ولی پس از رسیدن به سن بلوغ و نیز درگذشت مادرش، از این اسارت فرار کرد و به ایل افشار پناهنده شد و به همین سبب وی را نادرشاه افشار نوشته اند، حال آن که در اصل، از تبار افشارها نبود.
نادر دهم ژوئن 1747 در جریان کودتای افسران ناراضی خود در اردوگاه نظامی فتح آباد واقع در 12 کیلومتری قوچان (خبوشان) خراسان کشته شد و با مرگ او تاریخ شرق ورق خورد و تا نیمه قرن بیستم گرفتار استعمار اروپایی و فلاکت بود.

سر شب قتل و تاراج داشت

سحر گه نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری

نه نادر بجا ماند و نه نادری

نادر شاه بود که گفت بدون قدرت دریایی موثر نمی شود به استعمار اروپایی بر شرق پایان داد و ایران بدون قدرت دریایی، از ناحیه جنوب آسیب پذیرتر از مرزهای سه جانب دیگر است و برای ساخت یک ناوگان نیرومند باید از پارسیان هند کمک گرفت که طمع دیگری ندارند. وی خودرا «نادر ایرانزمین» می خواند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

تا دقایقی دیگر خدمت عابر بانک خواهم رفت برای دریافت یارانه

دعا کنید ننویسد: بعلت نقص فنی ازارائه خدمات معذور است

خیلی نیاز دارم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر
هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ،

بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی..

 

و زندگی در همین چرخه می چرخد اگر آنرا منبع تجارت بدانیم فقط در انتها یک گیتار زدن اضافه می شود و اینکه چه خواهد نواخت را خود باید تعیین کرد!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

روزی شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با یکی از دانایان شهرش در این باره مشورت کرد. دستور دادند که همه ی دختران شهر به میهمانی شاهزاده دعوتند. شاهزاده در این جشن همسر خود را انتخاب می
کند.دختر خدمتکار قصر از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد چرا که عاشق شاهزاده بود.اما تصمیم گرفت که درمیهمانی شرکت کند تا حداقل یکبار شاهزاده را از نزدیک ببیند.روز جشن همه در تالار کاخ جمع بودند. شاهزاده به هر یک از دختران دانه ای داد و گفت کسی که بهترین گل را پرورش دهد و برایم بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. شش ماه گذشت و با اینکه دختر خدمتکار با باغبانان مشورت کرد و از گل بسیار مراقبت کرد ولی گلی در گلدان نرویید. روز موعود همه ی دختران شهر با گلهایی زیبا و رنگارنگ در گلدان هایشان به کاخ آمدند. شاهزاده بعد ازاینکه گلدان ها را نگاه کرد اعلام کرد که دخترخدمتکارهمسر اوست. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی راانتخاب کرده که در گلدانش گلی نبوده. شاهزاده گفت این دختر گلی را برایم پرورش داده که او را شایسته ی همسری من می کند، گل صداقت همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و ممکن نبود گلی از آنها بروید

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

راز باهم بودن همیشه و همه جا ،متقابل





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

روزی دانشمندآزمایش جالبی انجام داد. او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای آن را دو قسمت کرد. در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که مورد علاقه ماهی بزرگ بود. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد.او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد. اما هر بار به دیواری نامرئی برخورد می کرد. همان دیوار نامرئی که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که که رفتن به آن طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچک غیر ممکن است. بعد از مدتی دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد، اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد...میدانیدچرا؟
آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. آن دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت، باورش به وجود دیوار، باورش به ناتوانی.
ما هم اگر خوب در باورهای خودمان جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات ماست، بسیاری از آنها وجود خارجی هم ندارند و فقط در ذهن ما ساخته شده اند.

دیوارها را برداریم و با قدرت از آنها بگذریم که فردایی روشن پیش رو خواهد بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 15 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

زن جوانی پیش مادر خود می‌رود و از مشکلات زندگی خود برای او می‌گوید و اینکه او از تلاش و جنگ مداوم برای حل مشکلاتش خسته شده است.

مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چیزی بگوید سه تا کتری را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس توی اولی هویج ریخت در دومی تخم مرغ و در سومی دانه های قهوه. بعد از بیست دقیقه که آب کاملاً جوشیده بود گازها را خاموش کرد و اول هویج را در ظرفی گذاشت، سپس تخم مرغ‌ها را هم در ظرفی گذاشت و قهوه را هم در ظرفی ریخت و جلوی دخترش گذاشت. سپس از دخترش پرسید که چه می‌بینی؟
او پاسخ داد : هویج، تخم مرغ، قهوه. مادر از او خواست که هویج‌ها را لمس کند و بگوید که چگونه‌اند؟ او این کار را کرد و گفت نرمند. بعد از او خواست تخم مرغ‌ها را بشکند، بعد از این که پوسته آن را جدا کرد، تخم مرغ سفت شده را دید و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد.

دختر از مادرش پرسید مفهوم این‌ها چیست؟

مادر به او پاسخ داد: هر سه این مواد در شرایط سخت و یکسان بوده‌اند، آب جوشان، اما هرکدام عکس‌العمل متفاوتی نشان داده‌اند. هویج در ابتدا بسیار سخت و محکم به نظر می‌آمد اما وقتی در آب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد. تخم مرغ که در ابتدا شکننده بود و پوسته بیرونی آن از مایع درونی آن محافظت می‌کرد، وقتی در آب جوش قرار گرفت مایه درونی آن سفت و محکم شد. دانه های قهوه که یکتا بودند، بعد از قرار گرفتن در آب جوشان، آب را تغییر دادند.

مادر از دخترش پرسید: تو کدامیک از این مواد هستی؟ وقتی شرایط بد و سختی پیش می‌آید تو چگونه عمل می‌کنی؟ تو هویج، تخم مرغ یا دانه های قهوه هستی؟

به این فکر کن که من چه هستم؟ آیا من هویج هستم که به نظر محکم می‌آیم، اما در سختی‌ها خم می‌شوم و مقاومت خود را از دست می‌دهم؟ آیا من تخم مرغ هستم که با یک قلب نرم شروع می‌کند اما با حرارت محکم می‌شود؟

یا من دانه قهوه هستم که آب داغ را تغییر داد؟ وقتی آب داغ شد آن دانه بوی خوش و طعم دل پذیری را آزاد کرد. اگر تو مانند دانه های قهوه باشی هر چه شرایط بدتر می‌شود تو بهتر می‌شوی و شرایط را به نفع خودت تغییر می‌دهی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرمم را  برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد!

پس به قول باید عمل کرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

تصمیم گرفتم با اهل و عیال برویم بازار!! دست گُل پسرم را گرفتم و شانه به شانه حاج خانم هم راه می رفتم !! خانم رفت توی مغازه لباس فروشی من هم گوشه ای ایستادم واو ازاجناس سان می دید و همه را ورانداز می کرد ،یکی از لباسها را انتخاب نمود و نشانم داد و من هم از سر ناچاری سری به علامت تأیید تکان دادم ،فروشنده آن را کادو پیچ کرد و بر سرقیمتش به توافق نمی رسیدیم و شروع کردم به چانه زدن،خیلی وقت تلف شد که آقا پسرم با حالت عصبانی آمد و گفت :چیه پاچه خواری می کنی چُرمنگ من آمپاس کردم!! دهانم از تعجب باز ماند و خنده فروشنده را می دیدم اما معنی اش را نمی دانستم ! گفتم خانم این کلمات یعنی چه!؟ گفت: چیزی نیست !! خوشحال بودم که پسر کوچولویم زبان خارجی یاد گرفته است !! حساب کردم و بیرون آمدیم و لباس کادو پیچ شده را به خانم تقدیم نمودم و از او پرسیدم چطور این زبان را گُل پسرم یاد گرفته است!؟ گفت: دانشگاه سیما !! عصبانی شدم گفتم : داری دستم می اندازی این بچه هنوز کلاس سوم نرفته چطور دانشگاه خونده!؟ سری تکان داد و قهقهه از ته دل خندید و بیشتر عصبانی شدم و گفتم این کجایش خنده داشت ؟ پسرک آمد جلو و گفت : زندگی بی مکث ادامه داره عزیز دلم و از ته دل خندیدم و گفتم قربونت برم آمپاست خوب شد!؟؟  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 11 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

روزی ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند، بسیاری هم غُرو لُند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و … با وجود این، هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری نهاد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد که در آن نوشته شده بود:

” هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.”

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید،از هر میوه ای که دوست دارند بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.

در کیسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود

معلم به بچه ها گفت:

تا دو هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی میوه های گندیده. به علاوه،آن هایی که میوه های بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی،این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید.

بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای دو هفته نتوانستید تحمل کنید…

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 7 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری
روزی امام علی(ع) و سپاهیانش سوار بر اسپ ها آهنگ حرکت به سوی جنگ داشت. نا گهان یکی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت: "یا امیرالمؤمنین این مرد"ستاره شناس" است و مطلبی دارد میخواهد بگوید."

ستاره شناس: "یا امیرالمؤمنین در این ساعت حرکت نکنید، اندکی صبر کنید بگذارید حد اقل دو یا سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید."

_"چرا؟"

_چون اوضاع کواکب نشان میدهد که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست خواهد خورد و زیان سختی بر او وارد خواهد شد، ولی اگر در آن ساعت که من میگویم حرکت کنید، پیروز خواهید شد و به مصود خواهید رسید.

حضرت علی(ع) از مرد ستاره شناس سوال کرد: "این اسب من آبستن است، آیا متوانی بگوئی که کره اش نر است یا ماده؟"

_"اگر بنشینم حساب کنم میتوانم."

_"دروغ میگوئی ای مرد، نمی توانی، قرآن میگوید: هیچ کس جزء خدا از نهان آگاه نیست. آن خدا است که میداند چه در رحم آفریده است."

محمد رسول خدا چنین ادعائی که تو میکنی نکرد. آیا تو ادعا داری که بر همه جریانات عالم آگاهی و می فهمی در چه ساعت خیر و در چه ساعت شر می رسد. پس اگر کسی به تو و این علم تو اعتماد کند به خداوند(ج) نیازی ندارد.

حضرت بعد به مردم خطاب کرد و فرمود: مبادا دنبال این حرف ها بروید، اینها منجر به کهانت و ادعای غیب گویی میشود.

آنگاه به ستاره شناس گفت ما مخالف نظریات تو هستیم و ما فقد به خدای خود اعتماد دارم و بس.

حرکت کرد و به طرف دشمن رفت، و بعد از چند لحظه پیروزی به نفع علی(ع) شد.

جالب اینجا است که مرد ستاره شناس از افراد دشمن بود که میخواست نیرنگ جلوی سپاهیان علی را بگیرد تا دشمن از پشت حمله کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری
روزی تاجری موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و دکانش در غیاب او آتش گرفته و اجناس گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت زیادی به او وارد آمده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!


خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه.....

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!
باید گفت که بودن و یا نبودن مال به روز تعلق دارد اما ایمان همیشه جاری و محکم و پایدار است و به انسان امید می دهد تا زندگی را در مسیری که می خواهد هدایت نماید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

                                                  آپلود، آپلود عکس، آپلود فایل، آپلود سنتر، آپلود ست فا، آپلود سنتر ست فا، مرکز آپلود دائمی و رایگان عکس و فایل با پسوندهای مختلف

این هم حق داره!!! شکمش پر،خوابش درست،بازیش کامل،قربون و صدقه رفتنش فراوان،|زش عالی و هیچکس هم نازکتر از گل بهش نمیگه ! نباید اینطور قهقهه بزنه!؟

بیچاره باباهه صبج علی الطلوع میره  شب برمیگرده،کسی قربون صدقه اش نمیره تازه ! بهش میگن کدوم گور بودی!؟ بازهم نون نخریدی با خودت بیاری !؟ چی بدم به این بچه زبون بسته!؟ بی شعور!! و باباهه میاد و بوسه ای بر لپ بچه می زنه !میگه:قربونت برم!

حالا نباید اینطور بخنده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

بعضی وقتها از آدمایی که بی تاب میشن تعجب می کنم ! مامانم هم گفت : نمیدونم چرا خیلی بی تابم

با خودم گفتم حالا که به همت شهرداریها پارک محله ای زدند و توی هرکدام حداقل یک تاب گذاشتن

چرا  بی تاب میشن ؟برین با بچه ها تاب تاب ،تاب بازی _خدا مرانندازی بازی کنید خیلی حال میده !!!! بعضی پارکها خیلی تاب دارن!!

بعضی ها هم خیلی تاب دارن !!! چطور شما تاب ندارین!؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 مهر 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعتیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد!   مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 30 شهریور 1392 :: نویسنده : رحیم قصاب شوشتری

این روزها در مورد اتوبوس و بلیط آن خیلی صحبت می شود و افراد رده بالا هم وارد این قضیه شده اند و چند بار اعلام نمودند که هرکس بدون بلیط سواراتوبوس گردیده است اورا پیاده خواهیم کرد! شم شناسایی افراد بدون بلیت در مسئولین را تحسین کردم اما در فکر رفتم که چگونه افراد سوارشده در اتوبوس را که بلیط نداشته اند با توجه به اینکه امروز کارتهای اکترونیکی تهیه کرده اند و بلیط کاغذی حذف شده است مورد شناسایی قرار می گیرند!؟ عاجزانه درخواست می نمایم محل و مکان تهیه بلیط برای سوارشدن در این اتوبوس را به اینجانب اعلام فرمایید تا کسی نیاید مرا پیاده کند چون نیاز دارم به مقصد برسم! راستی راستی بلیط را از کجا تهیه کنیم؟قیمتش چنده؟با دلاره یا ریال؟

حالا این بار پیاده نکنید تا دفعه بعد ،اگر سوار شدم جریمه ام کنید !!!!!!!! در ضمن کدام اتوبوس و کدام مسیر انحصاری می باشد مبادا سوار شویم!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :